محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
364
مناقب مرتضوى ( فارسي )
جوان چون اين خارق ديد ، تيغ از دست بنهاد و در دست و پاى امير افتاد گفت : هزار جان من و هزار از آن دختر فداى تو باد ! اكنون از عشق تو جان نخواهم برد و از آستانهء تو روى به جانب ديگر نخواهم آورد . امير المؤمنين روى در ولايت يمن آورد و به دست ولايت به جانب يمن ذوالفقار راند و به اين مضمون نامه نوشت به پادشاه مؤمن كه : امروز تيغ راندم و آن پادشاه كافر را به درك اسفل پادشاه رساندم . چون اين جوان به يمن رسد ، راه اطاعت و انقياد سپاريد و كشور و دختر آن پادشاه كافر را به دو گذاريد . پس نامه به دست جوان داد و او را همان لحظه به جانب يمن فرستاد . چون نامه به پادشاه مؤمن رسانيد ، پادشاه زبان حكم بگشود و به حضار - صغير و كبير - حكم فرمود و از وزير پادشاه كافر حقيقت حال استفسار نمود و وزير گفت : پادشاه امروز بر تخت دولت نشسته بود ، ناگاه تيغى چون برق درخشان جلوه نمود ، سر او را در ربود . چون پادشاه مؤمن حقيقت حال بيان نمود ، در حال روى به راه اطاعت شاه ولايت نهادند و دختر و كشور كافر را به دو دادند و اهل نصف ملك يمن كه در فرمان او بود ، همه مسلمان شدند . » منقبت : هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « در زمان حيات سيّد كاينات - عليه افضل الصلوات و التّحيات - شاه ولايت و نور هدايت روزى از مكهء معظمه بىذوالفقار تنها سوار شده به سوى نخلستان روان گرديد . چون زمانى راه نورديد ، ناگاه غبارى پيدا شده سوارى هويدا گشت ؛ چون اهل كارزار مكمل و مسلّح بر اسب نشسته و گرز گاوسر بر قربوس زين بسته ، خودى بر سر نهاده چون گنبد دوار و نيزه در دست گرفته مانند منار و تيغى حمايل كرده ، صاعقه كردار . چون نظرش بر اسد اللّه الغالب افتاد از روى غضب گفت : تو كيستى و از كجايى ؟ نام و نسب خود بگو پيش از آنكه راه عدم پيمايى . شاه ولايت فرمود : تند بگذر كه شير را ترسى نباشد از شكار روباه . از راه غرور درگذر و روى به شاهراه اسلام آور كه ناجى و رستگار باشى و تخم نجات در مزرع رفع درجات پاشى . آن كافر درتاخت و نيزه حوالهء امير نمود . آن حضرت به دست ولايت نيزهاش را در ربوده به صحرا انداخت . كافر شمشير آبدار كشيده صاحب ذوالفقار به تازيانه شمشيرش دو نيم كرد . پس گرز برآورده خواست به شير يزدان حواله كند ، امير المؤمنين به دستى گرز و به دستى كمربند او را گرفته از خانهء زينش درربود و بر سر دست نگاه داشته فرمود : چه كسى و از كجايى و چه پيشه و چه نام دارى ؟ آن كافر ساعتى چون ابر بهار بگريست . امير فرمود : شير مردان از مرگ انديشه ندارند ! سبب گريهء تو چيست ؟ گفت : اى دلاور نامجو ، مرا به جهت گريستن جان ننگ و عار نيست اما گريستن